تبليغاتX
یار تنهایی
یار تنهایی
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 :: 22:0 :: نويسنده : جعفر

 

پنج شنبه 23/7/1388

صبح که از خواب بیدار شدم اکثر بچه ها خواب بودند. رفتم بیرون تا یه شونه تخم مرغ بگیرم برای صبحانه. عجب هوایی باحالی بود. تخم مرغ رو گرفتم و برگشتم. تخم مرغها را دادم به خانوما تا واسه صبحونه یه کاریش بکنند. چند تا از خانوما هم چندتا نون بربری گرفته بودند. کم کم بچه ها بیدار شدند.چون نون کم بود دوباره برای گرفتن نون رفتیم بیرون. از شانس ما ........



... ادامه مطلب


سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 :: 19:26 :: نويسنده : جعفر

تا اینجا گفته بودم که رسیدیم به مرزن آباد. بعد از اینکه بقیه بچه ها نماز خوندند سوار ماشین شدیم و از جاده کلاردشت به سمت مرزن آباد براه افتادیم. هنوز راهی زیادی نرفته بودیم که متوجه شدیم که یه سری از وسایل یکی از خانوما احتمالا به همراه آشغالها از ماشین بیرون گذاشته شده اند. یکی از خانوما پیشنهاد داد که برگردیم. به جرات میتونم بگم که خیلیا مخالف برگشتن بودند از جمله راننده. هر چی به راننده می گفتیم برگردد یه .........



... ادامه مطلب


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 :: 21:53 :: نويسنده : جعفر
 

دقیقا نمیدونم اسم اونجا چی بود. نسا یا آسارا .

خلاصه برای گرفتن وسایل ناهار تو این شهر (شایدم روستا) توقف کردیم. تو این مدت مشغول بازی با توپی شدیم که از توی رودخونه پیدا کرده بودیم (همون موقعی که پیاده میرفتیم). مشغول بازی بودیم که توپ رفت پشت بام یکی از خونه ها. از صاحب خونه خواستیم که توپ رو به ما بده. صاحبخونه گفت که برید از پشت بام بردارید.برای رفتن پشت بام ......



... ادامه مطلب


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 15:33 :: نويسنده : جعفر

سلام

میخواهم خاطرات این سفر اخیر رو بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم. از یکی دو هفته قبل از اردو یا از روز شروع اردو.(سعی میکنم از کسی اسم نبرم شاید راضی نباشه)

به اتفاقات قبل از اردو به همین  چند جمله بسنده می کنم.

.........



... ادامه مطلب


شنبه بیست و پنجم مهر 1388 :: 22:50 :: نويسنده : جعفر
سلام

دیروز از شمال برگشتیم. با انجمن دانشجویان رفته بودیم.

میخوام بنویسم از همه ی خاطراتش

 

بزودی

 

بزودی زود



یکشنبه دوازدهم مهر 1388 :: 21:19 :: نويسنده : جعفر

چِمَن چَشمان به غیر از تِه نِوینه

 

سیا چَشمانِ تِه غیری چِه وینه؟

 

اَگَم نیمیشَ از حرفی نِدیرم

 

غم و غربت غریبان همنشینه

 

ترجمه در ادامه مطلب



... ادامه مطلب


درباره وبلاگ

سلام
اسم من جعفره. 24 ساله اهل اشتهارد (غربی ترین شهر استان تهران).
این وبلاگم برای این درست کردم که هر چی دلم خواست توش بنویسم. به نظر شما اشکالی داره؟